|
وبلاگ بهترين ارضاء كننده’ شهوت آفرينش من است...در اين دنياي كوچك تنهايم.
|
گاهي وقتها عصرها که کنار خيابان راه مي روم، اين درختي که سر کوچهء ماست به من تکيه مي دهد تا خستگي اش را در کند. دلم برايش مي سوزد، تنهايي اش به کنار، درخت سنگيني است و شاخه هاي زيادي دارد که سقف آسمان را نگه داشته اند؛ تازه از پايين هم با ريشه هايش کرهء زمين را نگه داشته است تا يک وقت خداي نکرده زمين در کهکشان سقوط نکند. ديشب که از کنارش رد مي شدم طبق معمول سلام کردم و ديدم خيلي پکر است. خيره شده بود به يک نقطه اي کنار پياده رو، و پلک نمي زد. حالش را پرسيدم و فهميدم که يکي از اين برگهايش زودتر از موقعي که بايد افتاده است، و هنوز سبز است، او هم نمي تواند آن را از روي زمين بردارد. اگر دستهايش را دراز مي کرد شاخه هايش مي افتادند و سقف آسمان مي ريخت، اگر پايش را مي کشيد زمين ول مي شد و معلوم نبود چه مي شود. گويا ساعتها بود که همانطور خيره شده بود به آخرين نقطه اي که برگش را ديده بود.
من هميشه از تماشاي برگهاي سبزش لذت مي بردم. فکر مي کردم درختِ کوچهء ما کاملترين آدم دنياست : تنها کسي است که تنهاست و هميشه سبز است. مي خواستم به او کمک کنم، ولي در آن جايي که مي گفت هيچ اثري از هيچ برگي نمي ديدم. گفتم شايد باد آن را با خود برده است، ولي اصرار داشت که مي داند و مطمئن است که همانجاست. به او گفتم مي توانم کمي جايش بايستم تا برود برگش را بردارد؛ و اينگونه بود که سقف آسمان را روي سرم گذاشتم و زمين را به پاهايم چسباندم تا او بتواند به دنبال برگ سبز گمشده اش بگردد. از من تشکر کرد و همينطور که کنار پياده رو دنبال برگش خاشاک را جابجا مي کرد از من دور شد.
ساعتها گذشت و درخت برنگشت، و من جرات نداشتم از جاي خودم تکان بخورم، الکي که نيست، نگه داشتن زمين و آسمان مسووليت دارد. همينطور که شب مي گذشت در فکر خودم درخت را هزار بار لعنت کردم که اينگونه مرا گذاشت و رفت. به خودم قول دادم اگر دستم به او رسيد حسابش را برسم. از اين به بعد هيچ وقت حتي نمي گذارم چند دقيقه به من تکيه دهد، چه برسد به اينکه جايش را بگيرم...
در همين فکر ها بودم که آفتاب زد و خورشيد بالا آمد و مرا با چشمان متعجبش ديد و نتوانست جلوي خنده اش را بگيرد. وقتي که ديد زياد حوصلهء شوخي ندارم با لبخند به من گفت که نگران نباشم. از همان بالا آسمان را از روي دوش من برداشت و به ستاره ها سپرد و زمين را داخل اشعهء نورش گرفت تا پاهايم را آزاد کند. برايش آرزوي خير کردم و به سمت خانه دويدم تا به زندگي ام ادامه دهم.
همينطور که زير دوش خودم را مي شستم متوجه نقطهء سبزي شدم که از نوک انگشت اشاره ام پاک نمي شد. وقتي که دقت کردم، ديدم من جوانه زده ام. حالا من هم سبز بودم و از سبزي در پوست خودم نمي گنجيدم. با تمام شوري که در خودم سراغ داشتم به سمت دانشگاه راه افتادم، ولي زياد پيش نرفتم.
درخت سر کوچهء مان را ديدم که سر جايش ايستاده بود، ولي خيلي فرق کرده بود. تمام برگهايش ريخته بود، و کنار درخت خشک ديگري ايستاده بود. چشمهايش مي خنديد و آسمان را روي شاخه هاي خشکش بالاتر از هميشه نگه داشته بود. ريشه هاي خاکي اش را به سمت درخت خشک ديگري که با خودش آورده بود دوانده بود و چشم از او بر نمي داشت. جوانهء سبزم را از سر انگشتانم کندم و روي يکي از شاخه هايش گذاشتم. بدون اينکه به من نگاه کند لبخند زد، و به پشت من تکيه کرد. ديگر نه مثل قبل سبز بود، نه تنها بود. او حالا کاملترين آدم دنيا بود.
پروردگارا؛ شکرت.
یک سال پيش از تو سلامتي خواستم و پشتکار و سربلندي، و هر چه خواستم را به من دادي. خدايا شکرت؛ امسال هم تک تکشان را مي خواهم. پر رنگ تر و بالاتر؛ لطفا.
پروردگارا؛ يادم نرفته است يک سال پيش من سر سفرهء هفت سيني که در خانهء ام نبود نشستم و همينطور که دعاي سال نو را مي خواندم يک جايي نزديک من دروغ بزرگي آغاز شد. خدايا دروغ را از از خانهء من دور نگه دار.
پروردگارا؛ در سالي که گذشت به من کمک کردي جاي پايم را روي کمر زندگي کمي محکم تر کنم، پرودرگارا، در سالي که گذشت به من زندگي بهتري را نشان دادي، و سختي هاي جديدي را برايم به وجود آوردي. پروردگارا، مي دانم که حکمتي هست که فقط تو مي داني و بس، ولي آيا مي داني که دلخوش بودن به چيزي که نمي داني چقدر سخت است؟ پرودرگاراُ ، تا حالا شده است چيزي را نداني؟ سخت است. ندانستن و باور داشتن سخت است.
پروردگارا؛ سلامتي و سربلندي جاي خودش، بعد از آنها در سال جديد کمکم کن تا بتوانم :
- بيشتر بدانم؛
- کمتر شک کنم؛
- بهتر ببينم،
- کمتر بترسم؛
و بالاخره تصميم بگيرم.
پروردگارا؛ در سال جديد يک خواهش جديد هم از تو دارم : گاهي يادم نيست که تو هميشه و همه جا حواست هست. لطفا اگر من يادم رفت، به من يادآوري کن که تو هميشه حواست به همه چيز هست؛ مگر نه؟