|
وبلاگ بهترين ارضاء كننده’ شهوت آفرينش من است...در اين دنياي كوچك تنهايم.
|
از وقتي که يادم هست هميشه فکر مي کردم خيلي عجيب است که گربه ها هفت تا جان دارند و آدمها يکي. هميشه فکر مي کردم خيلي عالي است که آدم يک چند تا جان اضافه داشته باشد و در مواقع اضطراري از آنها استفاده کند. مثلا يک روز که خيلي حرص خورده ام مي توانستم خودم را از بالاي يک کوه خيلي بلند پرت کنم وسط يک برکهء خيلي کوچک، تا شايد کمي حالم بهتر شود. يا مثلا هر وقت از دست خودم خيلي عصباني مي شدم با پتک مي کوبدم وسط سر خودم، تا يک جانم را هدر بدهم و خودم را تنبيه کنم.
آن روزي که رفتي و من مُردم براي اولين بار فهميدم که من هم بيشتر از يک جان دارم، چون مطمئن بودم مرده ام ولي هنوز مي ديدم که شبها صبح مي شوند و زندگي از جلوي چشمان من قدم زنان مي گذرد. بعد براي اينکه مطمئن شوم که همه همينطور هستند همان روزي که برگشتي تو را هم کُشتم، و تو هم زنده ماندي و من فهميدم که يا ما هر دو گربه هستيم، و يا همهء آدمها چند جان دارند و خودشان خبر ندارند.
حالا که از آن روزها مي گذرد هر دوي ما چند بار از خطي که تصور مي کرديم زندگاني را از نيستي و نابودي جدا مي کند گذشته ايم و چند بار مرده ايم و هنوز زنده هستيم و زندگي به هردويمان زبان درازي مي کند، چون هنوز هم مثل شاخ شمشاد سر پا و سرحال است و همينطور ما را زنده زنده به دنبال خودش مي کشاند. حالا هنوز هم هر از گاهي من - به قول خودت - حواسم پرت مي شود و دستم بي هوا ماشه را مي کشد و باز تو مي ميري و برمي گردي و براي انتقام باز هم مرا مي کشي، و هر دويمان با يک جان کمتر به زندگي ادامه مي دهيم، که از دست ما خسته شده است و ديگر حتي براي مراسم ختم من و تو - که تکراري شده است - مکث هم نمي کند.
مي داني، حالا بر عکس آن روزها ديگر فکر مي کنم اصلا خوب نيست که آدم انقدر جان داشته باشد. حالا نه دلم مي خواهد گربه باشم، و نه سگ جان. حالا فکر مي کنم شايد بهتر است آدم همان يک جان را داشته باشد و وقتي که به هر دليلي مي ميرد، ديگر زنده نباشد. شايد هم دست خود آدم باشد، که تصميم بگيرد بالاخره کي جانهايش تمام شود و واقعا بميرد. شايد هم بايد - مثل من و تو - داستان زندگاني را در مردن و زنده شدن ببيند، و همينطور بکشد و بميرد و باز با افتخار به اينکه هنوز هم مي تواند زنده بماند زندگي کند.
وقتي فکر مي کني ديگر بزرگ شده اي و کلي براي خودت آدم شده اي اگر يک شب لباسهاي خوبت را بپوشي و کلي آبجو بخوري چون دوست داري ، و براي اين و آن هم - چه دوست داري چه نداري - شراب و ودکا و ويسکي بريزي و توي رودر بايستي با آن و اين از هر کدام هم کمي براي خودت ريخته باشي تازه مي فهمي اين همه شب شراب و بامداد خمار که همه مي گويند اصلا چيست و کجاست و عجب پدرسوخته بي رحم است.
وقتي بالاخره مي تواني بيشتر از پنج دقيقه سرت را روي گردنت نگه داري و متوجه مي شوي که زمين آن قدر ها هم که فکر مي کردي تند نمي چرخد و ديگر ده دوازده انگشتِ اضافه روي دستهايت نداري تصميم مي گيري بروي يک جاي ديگري که بتواني اين چند هزار کيلو باري را که روي گردنت گذاشته اي يک جايي پرت کني و اگر شد تا آخر عمرت بخوابي. يک جوري که نمي داني خودت را جمع و جور مي کني و می روی و از دستها و پاهايت خواهش مي کني که خودشان بروند به همان جايي که بايد بروند.
همينطور که خوابيده اي و چشمان و دستان و پاهايت سعي مي کنند با همکاريِ هم تو را به خانه ببرند گاهي سعي مي کني ببيني که اشتباهي جاي ديگري نروند. تمرکز مي کني تابلوهاي سبزي را که با سرعت برق از کنارت رد مي شوند بخواني، ولي انقدر کلمه هاي آنها توي هم مي لولند و حرفهايشان را به هم مي مالند که اصلا معلوم نيست چه مي گويند و کجا را نشان مي دهند. وقتي خيلي زور مي زني و تمام حواست را به کار مي گيري بالاخره مي تواني علامت خروجي بعدي را بخواني که با حروف بزرگ نوشته است : بهشت، از اين طرف.
مي داني که اشتباه آمده اي و اصلا قرار نبوده است به اينجا برسي ولي قبل از اينکه بخواهي کاري بکني پاهایت مي چرخند و تو را با تمام سرعت به سمت خروجي مي برند و تو هم ظاهرا حق هيچ اعتراضي نداري. چشمهايت را مي بندي و همينطور که با سرعت به سمت بهشت مي روي هزار بار دستها و پاهايت را لعنت مي کني که چرا شعورشان نمي رسد که تو اصلا حوصله ء باغهاي معلق و حوريان بهشتي و نهرهاي عسل را نداري و چقدر دلت مي خواهد بخوابي.
پاهايت تو را به سمت دروازه ء بهشت مي برند و هر چقدر سعي مي کني آنها را برگرداني به جايي نمي رسي چشمهايت را کمي باز مي کني تا لااقل منظره هاي زيباي بهشتي را ببيني و اگر شد با چند تا از اين حوريها عکسهاي يادگاري بگيري و براي دوستانت بفرستي و آنها را هم به همينجا دعوت کني. شايد هم با يکي دوتايشان در يکي از استخرهاي آب گرم بهشتي کمي استراحت کني و سرحال بيايي و برگردي به کارهايت برسي.
هر چه پيشتر مي روي بيشتر مطمئن مي شوي که هيچ اثري از باغ و درخت و استخر و حوريان بهشتي نيست که نيست. کم کم به پاهايت شک مي کني که نکند ديوانه شده اند و تو را به بيراهه برده اند و خودشان خبر ندارند. پاهایت را نگاه مي کني تا مطمئن شوي حالشان خوب است و سالمند و هنوز مي دانند به کجا مي روند يا نه. همينطور که در همين فکر ها هستي پشت کمرت به سطح نرم ملافه هاي سفيد روي تختت مي چسبد و سقف اتاق را مي بيني که روبرويت قرار دارد و ديگر وزن سرت گردنت را خم نمي کند.
با اينکه هيچ باغ و استخر و حوري و شرابي از بهشت نديده اي مطمئن هستي در تمام عمرت هيچ جايي بهتر از اينجا نبوده اي و بهشت همينجاست و درست آمده اي. چشمانت را مي بندي، به کسی که دوسش داری فکر می کنی و خدا را شکر مي کني و تا آخر دنيا مي خوابي