تبليغاتX
تلخستان : رابطه نا مشروع با ذهن شما
وبلاگ بهترين ارضاء كننده’ شهوت آفرينش من است...در اين دنياي كوچك تنهايم.

پشت به من نشسته بود و پارو مي زد. پشت به مسير نشسته بود و با تمام قدرتي که داشت پارو مي زد. جالب است که پاروزن هميشه رو به عقب مي نشيند تا رو به جلو پارو بزند. من مسير را مي ديدم و موجهايي را که در خلاف جهت قايق را جابجا مي کردند؛ ولي او که پشت به من نشسته بود نه مسير را مي ديد و نه موجها و نه افق را، او فقط پارو مي زد، و قايق را جلو مي برد.

تو کنارم نشستي و دستم را گرفتي. گفتي بيا پياده شويم و کنار ساحل روي شنها قدم بزنيم. گفتي خسته اي، گفتم من هم خسته ام، ولي او همچنان پارو مي زد. گفتي بايد حرف بزنيم، بايد ببينيم از زندگي چه مي خواهيم‌، به کجا مي رويم و چه مي خواهيم و چگونه مي توانيم در طول مسير به هم کمک کنيم. دلم مي خواست بايستم و به حرفهايت گوش کنم، ولي او همچنان پارو مي زد.

مي داني، تقصير خودش نيست. نمي بيند. نه شجاع است و نه قلدر است و نه بازوهايش آنقدرها قوي هستند. نمي بيند. فقط پارو مي زند، و قايق را پيش مي برد.

گاهي همينطور وسط پارو زدنهايش نگاهمان به هم گره مي خورد. چشمهايش آرام است، ولي نمي خندد. گاهي زير لب خدا را شکر مي کند. گاهي آهنگي را زمزمه مي کند. گاهي به بي نهايتي که پشت سر جا گذاشته ايم خيره مي شود، انگار ناگهان يادش مي آيد که چيزي را جا گذاشته است. گاهي چشمهايش را مي بندد، انگار ديگر دلش نمي خواهد پشت سر را ببيند. تمام اين کارها را مي کند، ولي حتي يک لحظه هم از پارو زدن باز نمي ايستد. انگار اگر يک لحظه پارو نزند هر دو غرق مي شويم. بي وقفه پارو مي زند.

از کنارت که مي گذشتيم لبهء پارو محکم به کنار دلت گرفت و آنرا شکست. ريزه ريزه هاي دلت را ذره ذره جمع کردم و سر جايش گذاشتم و معذرت خواهي کردم،‌ يادت هست؟ درست نشد. گفتم او را ببخش، نمي بيند، تقصير من است که به موقع مسير را عوض نکردم. يعني نه که نديدم، خوب هم ديدم، شايد عمدا دلم مي خواست از کنارت رد شوم. شايد دلم مي خواست به شاخه هاي دلت گير کنم و همينجا کنارت بمانم. شايد هم من انقدر احمقم که ظرافت تو را نمي فهمم. شايد هم من هيچ چيز نمي دانم، و در روياي خودم فکر مي کردم اگر تا آنجا که مي توانم به تو نزديک شوم همه چيز را خواهم فهميد. شايد اگر يک لحظه بيشتر مکث مي کردم، شايد اگر او انقدر سريع و تند تند پارو مي زد...شايد اگر من از خودم اختيار داشتم...ولي نمي توانم. او نمي بيند، بي وقفه پارو مي زند و قايق مرا به پيش مي برد. من هر کاري هم که بکنم او همچنان پارو مي زند.

کاشکي تو با من مي آمدي. مي دانم که خيلي خودخواهم، ولي خودت که مي بيني او حاليش نيست، يعني تقصير خودش هم نيست، نمي بيند؛ کاش تو هم مي آمدي. او که نمي فهمد، کاش تو مي فهميدي، کاش من مي فهميدم، کاش خودم براي خودم پارو مي زدم. فعلا که او ديوانه وار پارو مي زند. نه بيش از من مي داند، نه بيشتر مي فهمد و نه دلش مي خواست بداند. درست مثل خود من، او فقط پارو مي زند. غافل از اينکه چه سريع از کنار تو مي گذرد و نمی داند تو همراهش می آیی یا نه؟!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385ساعت 16:16  توسط هیچکس  | 

روز اول، آفتابگردان سرش را بالا گرفته بود و سينه اش را سپر کرده بود روبروي خورشيد. با قد بلند و اندام کشيده اش مي درخشيد و خودنمايي مي کرد و بدون هيچ حرکتي چشمهاي هر عابري را مي دزديد و گردن هر رهگذري را بر مي گرداند و همه را به تحسين شکوه و جلا و زيبايي اش وا مي داشت. پسرک، که راهش را گم کرده بود، از کنارش گذشت، و آفتابگردان چشمهاي او را هم دزديد. شب شد، و پسرک نفهميد که علت نديدنش تاريکي نيست، چشمهايش را جا گذاشته بود، ولي به راهش ادامه داد.

روز دوم، پسرک با تعجب به سمت آفتابگردان برگشت تا چشمهايش را پس بگيرد. أفتابگردان را ديد که پرنورتر از ديروز مي درخشيد، روبرويش نشست، و از گرماي وجودش لبخند زد. فکر کرد آفتابگردان را دوست دارد، بدش نمي آمد آفتابگردان چشمهايش را باز هم نگه دارد. آفتابگردان که او را ديد، بدون اينکه هيچ حرفي بزند چشمهايش را پس داد، و به درخشش و خودنمايي خودش ادامه داد. شب شد، و پسرک نفهميد که علت نديدنش تاريکي نيست، چشمهايش را بسته بود، ولي به راهش ادامه داد.

روز سوم، پسرک چشمهايش را باز کرد، و ترسيد. خورشيد مي درخشيد و همه جا روشن بود، ولي پسرک هيچ چيزي را نمي ديد. چشمهايش همراهش بود، ولي نگاهش را جا گذاشته بود، چشمهايش را بست و در تاريکي مطلق به راهش ادامه داد.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم بهمن 1385ساعت 10:10  توسط هیچکس  | 

صبحها بايد سيب خورد. يک سيب قرمز بزرگ. سيب فوايد بسيار زيادي دارد، سيب را بايد حتما با پوست خورد، نصف فوايد آن در پوست تُردش گنجانده شده است. سيب هم براي دندانها مناسب است و هم براي دستگاه گوارشي بسيار مفيد است و حتي خوردنِ هستهء سيب هم خالي از خاصيت نيست، ولي من مزهء تلخش را دوست ندارم و هميشه آن را دور مي اندازم.

***
بالاخره مرا گاز زد، ولي حتي يک لحظه هم به من نگاه نکرد. هميشه دوست داشتم وقتي که خورده مي شوم چشمان هر کسي را که مرا گاز مي زند نگاه کنم، تا لذتي را که در نگاهش به وجود مي آورم ببينم،‌ ولي چشمانش جاي ديگري بود. هر بار که با دندانهايش پوستم را پاره مي کرد و قطعه اي از گوشت بدنم را مي دريد از هيجان اينکه ممکن است وسط نيم نگاهي چشمانش را ببينم نفسم بند مي آمد، و وقتي تمام اميدم به ياس مي گراييد تازه درد جانفرساي تکه تکه شدنم را در تمام وجودم حس مي کردم. وقتي که آخرين قطعهء گوشت بدنم را هم به دندانهايش کشيد چشمانم را بستم و با تمام باقيماندهء وجودم آرزو کردم قبل از اينکه تفاله ام را دور بياندازد يک لحظه، فقط يک بار، با رضايت نگاهم کند؛ چشمانم را که باز کردم ديگر هيچ جايي را نديدم: هر چه از من مانده بود را دور انداخته بود.

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم بهمن 1385ساعت 14:14  توسط هیچکس  | 

با خميرِ بازي روي ميزم يک گودزيلا ساخته ام. يعني در حقيقت يک گلوله ساخته ام با دو تا شاخ روي سرش، و اسمش را گذاشته ام گودزيلا، و قايمش کرده ام پشت کاغذهاي روي ميزم تا يک وقت مرا نخورد. به هر حال من مي دانم که الکي است، خودش که نمي داند...
يک روز صبح آمده بود نشسته بود لبهء ميز، اصرار داشت خودش را پرت کند پايين تا بميرد. اصلا حوصله ء نقهاي اين يکي را نداشتم؛ هيکل نرم و گردش را برداشتم و گذاشتمش ته ميز، سر جاي اصلي اش. چند دقيقه گذشت و من مشغول کارهايم بودم که ديدم دوباره آمده است لبهء ميز و چيزي نمانده که خودش را از ارتفاع هزار ميليمتري پرت کند پايين. بلندش کردم و نشاندمش روي شست دست راستم تا ببينم چه مي گويد. هنوز دهانم را باز نکرده بودم که زد زير گريه و با اينکه من اصلا برايش چشم نساخته بودم اشکهاي سبز خميري اش سرازير شد؛ حالا اشک نريز کي بريز، و دستم را لکه لکه سبز مي کرد.
وسط هق هق هاي بغض آلودش شنيدم که مي گفت دلش مي خواست گودزيلا نباشد، چون از وقتي گودزيلا شده است همه از او مي ترسند و از کنارش هم رد نمي شوند. گفت دلش مي خواست حداقل دراکولا بود، يا فرانکن اشتاين، يا هر چيز وحشتناک ديگري غير از گودزيلا، چون همهء آنها يک کسي را داشته اند که بخاطر او و در آرزوي رسيدن به او نميرند، ولي گودزيلا هيچ کس را ندارد و بايد برود براي خودش بميرد. يک کم نازش را کشيدم و دلداري اش دادم و گفتم من راه حل مشکلاتش را مي دانم. شاخهايش را برداشتم و برعکس زير دهانش گذاشتم و گفتم بفرما، از امروز اسمت را مي گذاريم دراکولا. ناگهان اشکهايش بند آمد و لبخند زد و شستم را بغل کرد و بوسيد. با هزار اميد و آرزو برگشت به ته ميز و به من گفت حالا در عشق رسيدن به کسي که دوست دارد هيچ وقت نمي ميرد.
امروز صبح دوباره ديدم نشسته است لبهء ميز. با تعجب از او پرسيدم اينبار چه مرگش است و هيچ جوابي نداد. خيره شده بود به کف زمين، نه گريه مي کرد نه مي خنديد و نه حرف مي زد. همين که خواستم بلندش کنم سر خورد و پرت شد و با يک صداي تپ خفه به موکت خورد. از کف زمين برش داشتم و ديدم که هنوز نمرده است، ولي دندانهايش شکسته است. دلم برايش سوخت، کمي نگاهش کردم و وقتی که ديدم حسابی کثيف هم شده است گفتم از امروز اسمش را مي گذاريم شپلي، و گذاشتمش روبروي خودم، چون ديگر نمي توانست مرا بخورد. حالا هر دويمان روبروي هم نشسته ايم و به هم لبخند مي زنيم.

+ نوشته شده در  شنبه هفتم بهمن 1385ساعت 20:20  توسط هیچکس  |