تبليغاتX
تلخستان : رابطه نا مشروع با ذهن شما
وبلاگ بهترين ارضاء كننده’ شهوت آفرينش من است...در اين دنياي كوچك تنهايم.
يادم هست سالها بود که من بودم و دنياي من بود و هيچ چيز ديگري نبود و من همه چيز را مي دانستم. مي دانستم که پيشرفت را دوست دارم، و راه رفتن را آفريدم. مي دانستم که تنها هستم، و تو را آفريدم. مي دانستم که دوستت دارم، و عشق را آفريدم. مي دانستم که مي خواهم خوشحالت کنم، و دنيا را برايت آفريدم. مي دانستم که مرا دوست داري، و شبهايمان را آفريدم. مي دانستم که خسته شده ايم، و سفر را آفريدم. مي دانستم که مي ترسيم، و صبر را آفريدم.
روزها گذشت و من بودم و دنياي من بود و تو بودي و دنياي ما. يک روز به من گفتي خسته شده اي و من تعجب کردم که چطور من نمي دانستم. روز بعد از تو پرسيدم که از من چه مي خواهي، و تو نمي دانستي. روز بعد از تو پرسيدم به کدام جهت برويم، و تو نمي دانستي. روز بعد از تو پرسيدم چقدر مرا دوست داري، و تو نمي دانستي. روز بعد گفتي مي خواهي بروي، و من ترسيدم. روز بعد تو رفتي، و من هم ديگر هيچ چيزي نمي دانستم، و خدا را آفريدم تا نگهدار تو باشد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم دی 1385ساعت 15:15  توسط هیچکس  | 

داستان های مرد سنگی واقعی بود اما من باور نکرده بودم....
مرد ديگري هست در دنياي ديگري در من، که تمام وجودش از سنگ است و با من و دنياي من کاري ندارد. هر از گاهي يک شب به سراغم مي آيد تا من نخوابم، و من چه بخواهم چه نخواهم بايد پاي حرفهاي سنگينش بنشينم. مرد خشني است، بد اخلاق است و حوصلهء بحث ندارد؛ باز ديشب تا صبح پاي داستانهايش نشستم.

داستان ديشب مرد سنگي داستان غريبي است که من آن را باور نمي کنم. مرد سنگي مي گويد که او قبل از من به دنيا آمده است. اصلا مي گويد خيلي قبل تر ها فقط او زندگي مي کرده است و من مرد ديگري بوده ام در دنياي ديگري در قلب او. مرد سنگي معتقد است که من يادم نيست، ولي هيچ کس به مرد سنگي ياد نداد که با آنچه در قلبش مي گذرد چگونه رفتار کند. مرد سنگي نمي دانست بايد مرا آزاد بگذارد تا هر کاري که مي خواهم بکنم، و يا بايد مرا در قلبش زنداني کند تا صدايم را هيچ کس نشنود. مرد سنگي مرد خوبي است، آن روزها هم مرد خوبي بوده است. او آنقدر مرا آزاد مي گذارد تا براي خودم هر کاري که مي خواهم بکنم و به هر جايي که مي خواهم بروم و به هر کسي را که دوست دارم به قلب او دعوت کنم. مرد سنگي مرد معقولي است، ولي آن روزها زياد عاقل نبود. او آنقدر مرا آزاد گذاشت تا يک روز که مشغول بازيهاي بچگانه ام بودم قلبش را شکستم.

مرد سنگي مرد مغروري نيست، ولي آن روزها جوان بوده است و من در همان روزهايي که يادم نيست غرورش را هم شکستم. مرد سنگي مرا در قلبش زنداني مي کند و شکايت مرا پيش خداوند مي برد و شاکي مي شود. خداوند مردان سنگي را دوست ندارد، و به جاي اينکه به حرف آنها گوش دهد فقط به قلبشان توجه مي کند که هنوز از سنگ نيست؛ و من در همان روز از خدا خواستم تا مرا از قلب او نجات دهد و بگذارد براي خودم زندگي کنم. از همان روز به بعد مرد سنگي ديگر زندگي نمي کند، او فقط مرد ديگري است در دنياي ديگري در من.

مرد سنگي کينه اي نيست، ولي در همان روزي که من زندگي اش را از او گرفتم از درد فرياد مي کشد و مرا نفرين مي کند. مرد سنگي در ازاي زندگي خودش تصميم مي گيرد قلب مرا از من بگيرد، و خودش را در قلب من زنداني مي کند. از همان روز به بعد او با تمام قدرتي که دارد به طرف هر کسي که از قلب من مي گذرد سنگ پرتاب مي کند. او با هر کسي که از کنارم مي گذرد کاري ندارد. با خود من هم هيچ کاري ندارد. او فقط سالهاست منتظر است هر کسي را که از راه مي رسد و از بيرون مرا مي بيند و به هر دليلي به قلب من پا مي گذارد سنگسار کند.

مرد سنگي همهء اينها را گفت و ادامه داد که خسته است. دستهاي سنگينش سنگينتر از هميشه شده اند و ديگر قدرت پرتاب سنگ را ندارند. من داستانهايش را شنيدم، ولي هيچ کدام را باور نکردم. سوالي هم نپرسيدم، بلکه زودتر به دنياي خودش برگردد و بگذارد من بخوابم، مبادا صبح ديرتر بيدار شوم. وقتي که ديد من هيچ حرفي ندارم هيکل سنگينش را از روي من بلند کرد و از کنار من گذشت و رفت. زندگي ادامه داشت، و من هم بايد مي گذشتم. او را پشت سرم به حال خودش گذاشتم و به خواب رفتم. نفرين مرد سنگي هر چه که هست ديگر اينجا نيست؛ و من فقط نگران هرچه که اينجاست هستم.
+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم دی 1385ساعت 5:5  توسط هیچکس  | 

خانواده ء ما ( من،برادرم،مادر و پدرم ) براي صبحانه ء روز تعطيل ارزش زيادي قائل است و ما طبق معمول در تراس آپارتمانِمان که ديوارهاي خيلي سفيدي دارد - بالاي يک شهر کوچک کوهپايه اي مشرف به شهر صبح روز تعطيل دور ميز صبحانه نشسته ايم. وقتي که نسيم ملايم کوه ملافه هاي سفيدي را که مادرم روي بندهاي مورب بين ديوارهاي بالکن آويزان کرده است جابجا مي کند مي توانيم لباسهاي سفيد جمعيت شهر را لابه لاي سايه بانهاي رنگارنگ دستفروشها تماشا کنيم و اگر ساکت باشيم حتي صداي همهمه ء شهر را هم مي توان شنيد.
من هميشه نگرانم که چيزي جايي شل باشد. هميشه بندهاي کفشم را چند بار چک مي کنم. امروز صبح هم من طبق عادت نگران ملافه ها هستم، نکند باد آنها را با خود ببرد. اتفاقات ناخوشايند اين خاصيت را دارند که وقتي به آنها بيش از حد فکر کني، حتما اتفاق مي افتند و وقتي که باد داخل يکي از ملافه ها مي پيچد من ناخودآگاه بلند مي شوم و محکم انتهاي ملافه را چنگ مي زنم و باد من و ملافه را بلند مي کند و من خيالم راحت است که حداقل ملافه در باد گم نمي شود ولي حتي نمي توانم براي بالا نرفتن تلاش کنم. دهان مادرم را مي بينم که باز و بسته مي شود، چهره اش نگران است، ولي صدايي نمي شنوم.
به خودم که مي آيم خانه ء‌ ما نقطه ء‌ سفيدي است و شهر مجوعه اي از نقاط رنگارنگ. من به سمت قله ء‌ کوه مي روم و چون به اندازه ء کافي بالا هستم به ملافه هم احتياجي ندارم. رهايش مي کنم با باد برود. اختياري روي جهت حرکت خودم ندارم، ولي مي توانم در حين پرواز در آن جهت بالاتر يا پايين تر بروم. بين من و قله هيولاي سياهِ بزرگي است که يقين دارم اگر به او نزديک شوم جان سالم به در نمي برم. کار زيادي از من ساخته نيست، فقط به اين فکر مي کنم که شايد بتوانم از وسط پاهايش رد شوم، از از زير گوشهايش ، که ديد کمتري دارد. همينطور که به همه ء اين راهها فکر مي کنم باد مرا بالا و بالاتر مي برد و هيولا هم حالا نقطه اي است زير پاي من. به قله که مي رسم سنگي را مي بينم که روي آن نوشته اي حک شده است. تعجب نمي کنم وقتي که رويش مي خوانم « کسي راز مرا داند که از اين رو به آن رويم بگرداند» آنقدر به آن سنگ و آن شعر فکر کرده ام که مطمئنم هر وقت نوشته اي روي سنگي هست حتما همان سنگ است و همان شعر. احساس عجيبي است وقتي که از نتيجه ء کاري مطمئن هستي ولي باز هم مي خواهي همان کار را بکني تا شايد نتيجه ء ديگري بگيري. من هم سنگ را برمي گردانم، و اين طرفِ سنگ جمله اي ديگر حک شده است به خط طلايي. همه ء کلمات جمله را مي دانم، ولي هيچ ايده اي از معنيِ آن ندارم. آن را با خودم هزار بار تکرار مي کنم تا شايد چيزي به ذهنم برسد...
+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم دی 1385ساعت 15:15  توسط هیچکس  |