تبليغاتX
تلخستان : رابطه نا مشروع با ذهن شما
وبلاگ بهترين ارضاء كننده’ شهوت آفرينش من است...در اين دنياي كوچك تنهايم.
ديشب من چراغ دستشويی را روشن کردم، و طبق معمول تصويرم را هم ديدم که با اخم روبرويم ايستاده است. طبق معمول هر دو باهم مسواکهايمان را برداشتيم، با هم به در خمير دندان فحش داديم که باز نمی شود، با هم خمير دندان را چلانديم، با هم مسواک را به دهانمان برديم، با هم کف کرديم، با هم تف کرديم، با هم قرقره کرديم و با هم مسواک را داخل ليوانش پرت کرديم و بدون خداحافظی به هم پشت کرديم و من چراغ را خاموش کردم. در آخرين لحظهء برگشتن بين روشنايی و تاريکی ناگهان مسواک تو را ديدم که دسته اش را به مسواک من چسبانده بود و سرش را تکان می داد. برگشتم ببينم چه می گويد، ولی هر چه نگاهش کردم هيچ حرفی نزد. می خواستم به تختم برگردم، ولی قبل از اينکه سرم را برگردانم ناگهان خشکم زد، آينه در تاريکی مطلق خالی بود.
فکر کردم شايد او مسواک تو را نديده بود. شايد هم تصوير مسواک تو اصلا تکان نخورده بود تا او چيزی ببيند. شاید هم من خيالاتی شده بودم و هيچ تکانی در کار نبود. به هر حال مهم نبود، من از اينکه زندگی ام را از تصويرم جدا کرده بودم شديدا هيجان زده شده بودم. همانجا در تاريکی به آينهء خالی نگاه کردم و زندگی ام را بدون تصويرم تصور کردم. مسواک تو را برداشتم، بعيد می دانم تصويرم چنين کاری بکند، تا جايی که من می دانستم هر دو مواظب بوديم هيچ وقت به هيچ چيزی که مال توست دست نزنيم، ولی حالا که ديگر او نيست من هر کاری بخواهم می کنم، هيچ وقت هم لازم نيست به چشمهای او نگاه کنم و از نگاه عصبانی اش بترسم. قفسه را باز کردم و عطر کوچکت را هم از پشت ادکلن خودم برداشتم و بو کردم. هاها، اين يکی را اگر تصويرم می ديد حتما با مشتش آينه را می شکست تا من ترک بخورم. فکر کردم زندگی بدون تصوير خيلی خوشايند است. فکر کردم از اين به بعد هر شب بعد از مسواک چراغها را خاموش کنم و يواشکی برمی گردم و بدون آنکه او بداند هر کاری دلم بخواهد را انجام می دهم.
ناگهان چيزی به ذهنم رسيد. نکند... با يک حرکت سريع کليد را بالا بردم و ناگهان همه جا روشن شد. قبل از اينکه چشمانم به نور عادت کنند تصويرم را ديدم که با عجله خودش را کنار کشيد تا دقيقا روبروی من بایستد؛ انگار می خواهد چيزی را پشتش پنهان کند. تصوير مات يک سايه را ديدم که بلافاصله از گوشهء آينه فرار کرد. وقتی که چشمهايم را مالاندم و درست آينه را ديدم همه چيز عادی بود و تصوير من با همان قيافهء جدی مزخرفش به من خيره شده بود. هر دو سعی می کرديم آن يکی را قانع کنيم که همه چيز عادی است، و هر دو می دانستيم که در اين دقيقه ای که گذشت هيچ چيزی عادی نبود. او می دانست که من عطر تو را بوييدم، و من هم می دانستم که او بلافاصله تصوير تو را صدا زده بود .
حرفی برای گفتن نمانده بود. ايستادن هم فايده ای نداشت. هر دو می دانستيم که ديگر هيچ وقت به هم اعتماد نمی کنيم، و هيچ کدام هم حق نداريم از ديگری انتظاری داشته باشیم. با هم چراغ را خاموش کرديم، با هم برگشتيم، هر دو مکث کرديم، به سمت آينهء تاريک برگشتيم، به هم در تاريکی لبخند زديم، و هر دو خوابيديم.


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385ساعت 10:10  توسط هیچکس  | 

مي خواهم خودم را «اف پنج» کنم، شايد اينبار بدون غلط بالا بيايم.
همين الان داشتم بعد از مدتها با حبابي که با کف خمير دندان درست کرده بودم گپ مي زدم. هر دو پر از خالي بوديم، او در نور چراغ پاک و شفاف مي درخشيد و من پلکهايم را تنگ کرده بودم تا نور اذيتم نکند. هر دو مان گرد بوديم و دور خودمان مي چرخيديم. مي گفت درست است که قلقلي است، ولي هنوز آنقدر سبک است که براي معلق شدن به هيچ بالي احتياج ندارد.
از او پرسيدم راز سبکبالي چيست. بي حوصله بود؛ مي گفت بيخود دوباره گير ندهم، دير وقت است و مي خواهد بخوابد. از او پرسيدم چکار کنم تا من هم مثل او بي رنگ باشم؟ مگر نه اين است که من هم مثل او پر از فضاي خالي هستم؟ گفت انگار يک ذره نان گوشهء دندانهاي بالايم گير کرده است، بهتر است به مسواک زدنم بيشتر دقت کنم. اصلا توي حال و حواي بحثهاي تو خالي معمولمان نبود.
دهانم را که شستم ديدم نشسته است روي ظرف صابون و رل زده است به يک حباب ديگر که در طرف ديگر ظرف صابون نشسته است. خيلي آرام، خيلي خيلي آرام به سمت حباب ديگر حرکت کرد. گاهي مي چرخيد، گاهي انعکاس رنگ را در صورت بي رنگش عوض مي کرد، ولي حباب ديگر از جايش تکان نمي خورد، انگار نه انگار. ظاهرا حبابها وقتي که عاشق مي شوند رنگهايشان به جوش مي آيد و پوستشان پر از دايره هاي گردارنگ مي شود. همينطور که حباب خميردندان به سمت حباب ديگر پيش مي رفت رد خيسش بدنهء ظرف صابون را نمناک مي کرد و قطره قطره هاي وجودش را پشت سرش جا مي گذاشت.
قبل از اينکه به حباب ديگر وصل شود يک لحظه مکث کرد. به من چشمک زد و گفت حالا مي خواهي راز سبکبالي را بداني؟ سرم را تکان دادم. به حباب ديگر رسيد و در همان لحظه ترکيد. حباب عجيبي بود، شب بخير هم نگفت و رفت.
+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم آذر 1385ساعت 12:12  توسط هیچکس  | 

خدایا ازت متشکرم...خیلی خیلی زیاد
+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم آذر 1385ساعت 21:21  توسط هیچکس  |