تبليغاتX
تلخستان : رابطه نا مشروع با ذهن شما
وبلاگ بهترين ارضاء كننده’ شهوت آفرينش من است...در اين دنياي كوچك تنهايم.
پسرك از بچگي دوست نداشت به كسي جواب پس بدهد، هميشه حتي وقتي زورش ميكردن ساعتها حاضر بود دعوا كنه ولي يه كلام توضيح نده.اون کم حرف می زد اون فقط نگاه می کرد. حالا باورش نميشه چطوري همه چي برعكس شده و حتي خودشم فكر ميكنه وظيفه اش شده كه جواب پس بده و اگر يه بار نده خودشو براش سرزش هم ميكنه. پسرك قبلا حداقل وقتي جواب پس نميداد، بعد از تمام گردو خاكها و دردسرهاش، به خودش افتخار ميكرد. ولي حالا توي اين حياط كوچولو ريشه اون افتخار، اون درخت بلند داره كم كم خشك ميشه و به جاش هزاران هزار بوته سرزنش همه جا در اومده... حياط سبز پسرك، داره كم كم زرد ميشه .
+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم آبان 1385ساعت 9:9  توسط هیچکس  | 

فنجانِ دسته دارِ من که قهوه ام را هر روز صبح برايم گرم نگه مي دارد ، سياه رنگ است. روي ديواره اش سه نفر آدم عروسکي - قرمز و زرد و نارنجي - يک کرهء‌ زمين را روي دستهايشان گرفته اند و آن را مي چرخانند. قرمز و نارنجي زيرِ دو طرف کرهء زمين روبروي هم ايستاده اند، و من تقريبا مطمئنم بدون زرد هم مي توانند کرهء زمين را همانجا نگه دارند. زرد روبروي من و کنار کرهء زمين در حالي که يک دستش را زير کره گرفته است ايستاده است، و با انگشت دست ديگرش زمين را مي چرخاند. زرد، يک زن است.
زرد عادتهاي عجيبي دارد. گاهي وسط روزهايي که من حسابي سرم شلوغ است و وقت سر خاراندن هم ندارم ساعتها مي نشيند روبروي من و به چشمان من خيره مي شود. هر بار سرم را بر مي گردانم باز چشمانم را مي دزدد و نگاهم را به بدن زردش گره مي زند و من خشک مي شوم. نيم رخ ايستاده است و من نيمي از اندام کشيده اش را نمي بينم. مقدار کمي از برجستگي سينه هايش از پشت دستي که زمين را مي چرخاند پيدا ست، و پوست روشنش سينه هايش را به استخوانهاي برجستهء زير گردنش وصل مي کند. گردنش را به سمت کرهء زمين مي چرخاند، ولي هنوز با گوشهء چشمش مرا زير نظر دارد، تا مبادا چشم از تماشاي عشوه هايش بردارم. زرد، هيچ وقت به سمت من بر نمي گردد.
زرد رفتار عجيبي دارد. گاهي فکر مي کنم مرا از جايي مي شناسد، و نمي خواهد تمام بدنش را به من نشان دهد، مبادا او را به ياد بياورم. گاهي فکر مي کنم نيمهء ديگر صورتش يک زخم عميق دارد که دوست ندارد آن را به کسي نشان دهد. گاهي فکر مي کنم مي ترسد اگر برگردد، تمام حس کنجکاويِ من را از بين ببرد، و من ديگر در آرزوي ديدن اندام خوش تراشش به تماشايش ننشينم. بارها تصميم گرفتم دليل رفتار عجيبش را از او بپرسم، ولي زرد هيچ وقت با من حرف نمي زند.
زرد همينطور که دنيا را با نوک انگشتانش مي چرخاند، با دست ظريفش مسير مشخصي را روي زمين لمس مي کند که از خانهء‌ من هم مي گذرد. هر بار که به خانهء من مي رسد، اندکي مکث مي کند، چند تارمويي را که روي چهره اش افتاده اند پشت گوش راستش مي گذرد، و وقتي مطمئن مي شود که توجه مرا جلب کرده است باز دنيا را مي چرخاند، باز مرا به دنبال انگشتان آرامش به دور دنيا مي کشاند و باز مرا به خانه ام مي رساند، و باز از لابه لاي تارهاي بلند موهايش نيم نگاهي به من مي اندازد، و با تمام زنانگي اش آنها را پشت گوش راستش مي گذارد.
روزهاي زيادي است که من هر روز از صبح تا غروب به تماشاي رقص آرام و بي کلامِ زرد مي نشينم، و هر شب تا طلوع در روياي نيمهء‌ ديگر اندام زرد غرق مي شوم. گاهي فکر مي کنم شايد اگر به خانه ام برسم، بالاخره به سوي من برگردد و با من حرف بزند. گاهي فکر مي کنم اگر با او حرف بزنم، حتما مرا به خانه ام مي رساند. روزهاي زيادي است که هر روز و هر شب به اين فکر مي کنم، که بايد اول نيمهء پنهان او را پيدا کنم، يا اينکه سعي کنم به خانه ام برسم.
زرد، يک زن است؛ که راز زندگي مرا در زنانگي اش پنهان کرده است. زرد، يک حقيقت است؛ که من براي فهميدنش به شعور بيشتري نياز دارم. هر بار که از فنجان قهوه ام جرعه اي سر مي کشم، از تماس با زرد دستهايم گرم مي شوند، و من مي دانم که روزي راز زرد را مي فهمم، و به خانه ام مي رسم.
+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم آبان 1385ساعت 11:11  توسط هیچکس  |