راستي می دانید چگونه مي توان از ته
دل آه كشيد؟ آيروزهاي رفته ، يك آسمان شكايت...روزهاي زندگي
ام را مي شمارم،تا ليوان چایتلخ و مانده ام را سر بكشم
تمام مي شود.بوي مرگ و التماس رفتن از اينمخمسه
تنگ و جان فرسا همه جا را پر كرده است.ويرانم...ويران،مي خندم،مانندديوانه ها.حالم را مي فهمم و
چون مي فهمم مي خندم ، به خنده هاي جنونآميزم. يك
نخ پال مال ! در اصطلاح پشت به پشت سيگار روشن مي كنم.نميدانم چند تا شده...؟!
شمع خاموش مي شود.بايد لامپ را روشنكنم.نور
شمع را مي پرستم.بوي مسخ شدن و ذره ذره درد نابودي را چشيدن ميدهد.انگار قرن هاست كه فكر نكرده ام و چيزي ننوشته ام در حاليكه هر چه مينگرم مدام در حال خستگي دادن به اين ذهن و انديشه كم رمق و فرتوت بودهام.انتهاي همه فلش ها به يك كوچه خاكي و فراموش شده و بن بست ختم مي شودبا پيرزني كه در انتهايش چهار زانو روي زمين نشسته و با پوست چروك خورده وچشمهاي رنجور و بيمارش ،معلوم نيست انتظار چه را مي كشد،يادم به آن کوچه های تنگ و تاریک مي افتد.شايد همين حال را داشتم.
تا همين چند ساعت پيش
همه چيز آرام بود.آرامنه يعني خوب.يعني همچنان در
فراموشي بود.آن روز كه وبلاگ را تعطيل كردمقصد بر
فراموشي مطلق داشتم.نيتم اين بود.اما حال همه چيز مثل قبل است.يادشب هاي چندين سال قبل افتادم.شايد تو كه مي خواني نفهمي چه مي گويم؟نميدانم كه هستي؟علاقه اي هم ندارم بدانم.چه فرقي مي كند؟خسته نبودي آرشيو رامي خواني .گذشته گذشتهاست.بعضي از گذشته ها را هيچ
گاه نمي توان جبران كرد.بعضي از گذشته ها راهيچ گاه
نمي توان تكرار كرد.بعضي از گذشته ها ... نه همه گذشته ها ماتحتآدم را كه نه،ماتحت ذهن و قلب و روان آدم را جر مي دهد.از ادبيات نوشتن امخنده ام گرفته.نمي دانم چه جور مي نويسم.فقط مي نويسم.به قول يكدوست قديمي،گلدان خري مي نويسم.اما مي دانم كه دارم مي نويسم.آري مي نويسم!
تنهايي مانند مواد مخدر است.نه برايهمه.اما
براي بعضي ها عين كوك و هزار كوفت ديگر است كه هيچ وقت تخم نكردمامتحان كنم.به دو دليل. نمی دانستم از کجا و ديگري اينكه از حس نياز به يك
چيزيا حس دنياي يا فيزيكي يا... هراس داشتم.حس نياز به
سيگار را هم كشتم،بدونتحمل
سختي.همينجوري...!داشتم مي گفتم.تنهايي براي بعضي ها مثل مخدراتاست.اولش كه امتحان كني عاشقش مي شوي.از آن لذت مي بري.ديوانه وار ميپرستيش.بعد مي شود نياز و بعد...!نبودنش ديوانه ات مي كند.بعضي وقت ها كهعميق مي شود.بعضي وقت ها كه حتي آن چيز يا كس كه در خلصه ات با او سخن ميگويي نيز ديگر نيست.شايد چيزي شبيه خدا.شايد.نمي دانم.شايد حتما خدا.يكليوان چايي...!بعضي وقت ها آن را هم حس نمي كني.گاهي آنقدر فكر مي كني كهديگر نمي تواني فراموشكار باشي.همه چيز عين بمب مي تركد..حال اين تنهايي
كلي عذاب است،ديوانه ات مي كند.ويرانتمي كند.عين مورچه اي كه با فشار ، خودكار را رويش مي چرخاني و صدايتركيدنش را به سختي مي شنوي.له و لورده مي شود.عين تف زير پاي سنگينروزگار له مي شوي و تكه تكه... اما همچنان باقي مي ماند.حس بي نيازي كهالبته بي نيازي نيست اداي بي نيازي را در آوردن است،وقتي كه
همچنان، مجهولهميشه مجهول را پيدا نمي كني.دستت از رسيدن به
دانسته ها و نادانسته هاكوتاه است.معتاد شده اي.نمي
تواني تنهاييت را قسمت كني.خودت را قسمتكني.خيلي
ها به تو انگ نامرد و سنگ بودن مي چسبانند.عذابت مي دهد.در عينبي خيالي.عين همان مورچه همچنان له ات مي كند.مثل اعتياد.از آن متنفري.امابي او در عدمي و نمي تواني به تنفس ات ادامه دهي و چه خماري بد و دهشتناكيدارد.قرص نيست كه از داروخانه يا ساقي تخم سگ مادر به خطایی خريد
و نعشهكرد.يك نخ سيگار...!
مورچه اي را با ته سيگارم له مي كنم وضجه
هايش را مي نگرم.يك لحظه بيشتر نيست اما من مي دانم چه است.كاش كسي همبود كه مرا له مي كرد و راحت...!تو نمي فهمي من چه مي گويم.نمي فهميابله.اين قیافه را به خودت نگير.نمي فهمي.وقتي به دنبال يك قرص باشي و همهشهر را خواب و مه گرفته باشد، وقتي در كوچه اي سرد و روشن و خالي گام ازگام بر مي داري و هيچ كسي در آن نيست،قطرات مه روي مژه هايت مي نشيند وتلنبار مي شود و آرزو مي كني كاش همه اينها قطره اشكي بود و ازدحام ضجه ايو مي تركيد و يخ مي زد بر گونه هاي لمس ات.وقتي كه دريابي هيچ موجود زمينيو قرص و آدم و مستي و نعشگي...از علاج اين سرطان تخم حلال عاجز است،شايدبفهمي.شايد...!
راستي چگونه مي توان از ته دل آهكشيد؟روزهاي
رفته،يك آسمان شكايت.روزهاي زندگي ام را مي شمارم.تا ليوان چايتلخ و مانده ام را سربكشم،تمام مي شوند.مي دانم كه مي خندند كه پيمانشكستم و در دل مي گويند اين هم از آن عن آقاهايي(ان=عن) است كههر چند وقت يك بار بنگ و منگ مي شود و ناز مي كند.شك
نكنيد.من همان ام...!
پلك هايم سنگين شده.دستهایم به سختي و
كج وكوله حركت مي كنند.به جاي يك دنيا حرف آرزوي يك دانه آه راستراسكي را دارم.خيلي نگفتم اما مزخرف گفتم.براي آدم هايتان بهترين آرزويدنيايم رادارم.فراموشي.
+
نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 17:56 توسط هیچکس
|
حالم خوب است. می شنوی؟ ولی باور نکن، خوب نیستم، نه نیستم، با هر تلنگری از هم می پاشم و بغض می شود مهمان صدایم و اخم معنای نگاهم. خوب نیستم، به هر بهانه ای دلم می گیرد و دیر باز می شود و کوتاه...! بی پشتوانه امید به آینده بستن و بی پناه دل به ستاره ها خوش کردن و در خود نشستن کار من نیست ، از عهده ی خوب دیدن دنیا بر نمی آیم وقتی که بد شده تمام روزگارم ، بد شده خواب های هر شبم که از عالم و آدم بیزارم ، بد شده تمام اوضاع و احوالم
+
نوشته شده در پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 1:35 توسط هیچکس
|
گاهيوقتها عصرها که کنار خيابان راه مي روم، اين درختي که سر کوچهء ماست به منتکيه مي دهد تا خستگي اش را در کند. دلم برايش مي سوزد، تنهايي اش بهکنار، درخت سنگيني است و شاخه هاي زيادي دارد که سقف آسمان را نگه داشتهاند؛ تازه از پايين هم با ريشه هايش کرهء زمين را نگه داشته است تا يک وقتخداي نکرده زمين در کهکشان سقوط نکند. ديشب که از کنارش رد مي شدم طبقمعمول سلام کردم و ديدم خيلي پکر است. خيره شده بود به يک نقطه اي کنارپياده رو، و پلک نمي زد. حالش را پرسيدم و فهميدم که يکي از اين برگهايشزودتر از موقعي که بايد افتاده است، و هنوز سبز است، او هم نمي تواند آنرا از روي زمين بردارد. اگر دستهايش را دراز مي کرد شاخه هايش مي افتادندو سقف آسمان مي ريخت، اگر پايش را مي کشيد زمين ول مي شد و معلوم نبود چهمي شود. گويا ساعتها بود که همانطور خيره شده بود به آخرين نقطه اي کهبرگش را ديده بود.
من هميشه از تماشاي برگهاي سبزش لذت مي بردم. فکر مي کردم درختِ کوچهءما کاملترين آدم دنياست : تنها کسي است که تنهاست و هميشه سبز است. ميخواستم به او کمک کنم، ولي در آن جايي که مي گفت هيچ اثري از هيچ برگي نميديدم. گفتم شايد باد آن را با خود برده است، ولي اصرار داشت که مي داند ومطمئن است که همانجاست. به او گفتم مي توانم کمي جايش بايستم تا برود برگشرا بردارد؛ و اينگونه بود که سقف آسمان را روي سرم گذاشتم و زمين را بهپاهايم چسباندم تا او بتواند به دنبال برگ سبز گمشده اش بگردد. از من تشکرکرد و همينطور که کنار پياده رو دنبال برگش خاشاک را جابجا مي کرد از مندور شد.
ساعتها گذشت و درخت برنگشت، و من جرات نداشتم از جاي خودم تکان بخورم،الکي که نيست، نگه داشتن زمين و آسمان مسووليت دارد. همينطور که شب ميگذشت در فکر خودم درخت را هزار بار لعنت کردم که اينگونه مرا گذاشت و رفت. به خودم قول دادم اگر دستم به او رسيد حسابش را برسم. از اين به بعد هيچوقت حتي نمي گذارم چند دقيقه به من تکيه دهد، چه برسد به اينکه جايش رابگيرم...
در همين فکر ها بودم که آفتاب زد و خورشيد بالا آمد و مرا با چشمانمتعجبش ديد و نتوانست جلوي خنده اش را بگيرد. وقتي که ديد زياد حوصلهءشوخي ندارم با لبخند به من گفت که نگران نباشم. از همان بالا آسمان را ازروي دوش من برداشت و به ستاره ها سپرد و زمين را داخل اشعهء نورش گرفت تاپاهايم را آزاد کند. برايش آرزوي خير کردم و به سمت خانه دويدم تا بهزندگي ام ادامه دهم.
همينطور که زير دوش خودم را مي شستم متوجه نقطهء سبزي شدم که از نوکانگشت اشاره ام پاک نمي شد. وقتي که دقت کردم، ديدم من جوانه زده ام. حالامن هم سبز بودم و از سبزي در پوست خودم نمي گنجيدم. با تمام شوري که درخودم سراغ داشتم به سمت دانشگاه راه افتادم، ولي زياد پيش نرفتم.
درخت سر کوچهء مان را ديدم که سر جايش ايستاده بود، ولي خيلي فرق کردهبود. تمام برگهايش ريخته بود، و کنار درخت خشک ديگري ايستاده بود. چشمهايشمي خنديد و آسمان را روي شاخه هاي خشکش بالاتر از هميشه نگه داشته بود. ريشه هاي خاکي اش را به سمت درخت خشک ديگري که با خودش آورده بود دواندهبود و چشم از او بر نمي داشت. جوانهء سبزم را از سر انگشتانم کندم و روييکي از شاخه هايش گذاشتم. بدون اينکه به من نگاه کند لبخند زد، و به پشتمن تکيه کرد. ديگر نه مثل قبل سبز بود، نه تنها بود. او حالا کاملترينآدم دنيا بود.
+
نوشته شده در دوشنبه بیستم فروردین 1386ساعت 22:22 توسط هیچکس
|
یک سال پيشاز تو سلامتي خواستم و پشتکار و سربلندي، و هر چه خواستم را به من دادي. خدايا شکرت؛ امسال هم تک تکشان را مي خواهم. پر رنگ تر وبالاتر؛ لطفا.
پروردگارا؛ يادم نرفته است يک سال پيش من سر سفرهء هفت سيني که درخانهء ام نبود نشستم و همينطور که دعاي سال نو را مي خواندم يک جايينزديک من دروغ بزرگي آغاز شد. خدايا دروغ را از از خانهء من دور نگهدار.
پروردگارا؛ در سالي که گذشت به من کمک کردي جاي پايم را روي کمر زندگيکمي محکم تر کنم، پرودرگارا، در سالي که گذشت به منزندگي بهتري را نشان دادي، و سختي هاي جديدي را برايم بهوجود آوردي. پروردگارا، مي دانم که حکمتي هست که فقط تو مي داني و بس، وليآيا مي داني که دلخوش بودن به چيزي که نمي داني چقدر سخت است؟ پرودرگاراُ، تا حالا شده است چيزي را نداني؟ سخت است. ندانستن و باور داشتن سخت است.
پروردگارا؛ سلامتي و سربلندي جاي خودش، بعد از آنها در سال جديد کمکم کن تا بتوانم : - بيشتر بدانم؛ - کمتر شک کنم؛ - بهتر ببينم، - کمتر بترسم؛ و بالاخره تصميم بگيرم.
پروردگارا؛ در سال جديد يک خواهش جديد هم از تو دارم : گاهي يادم نيستکه تو هميشه و همه جا حواست هست. لطفا اگر من يادم رفت، به من يادآوري کنکه تو هميشه حواست به همه چيز هست؛ مگر نه؟
+
نوشته شده در دوشنبه ششم فروردین 1386ساعت 1:1 توسط هیچکس
|
از وقتي که يادم هست هميشه فکر مي کردم خيلي عجيب است که گربه ها هفت تا جان دارند و آدمها يکي. هميشه فکر مي کردم خيلي عالي است که آدم يک چند تا جان اضافه داشته باشد و در مواقع اضطراري از آنها استفاده کند. مثلا يک روز که خيلي حرص خورده ام مي توانستم خودم را از بالاي يک کوه خيلي بلند پرت کنم وسط يک برکهء خيلي کوچک، تا شايد کمي حالم بهتر شود. يا مثلا هر وقت از دست خودم خيلي عصباني مي شدم با پتک مي کوبدم وسط سر خودم، تا يک جانم را هدر بدهم و خودم را تنبيه کنم.
آن روزي که رفتي و من مُردم براي اولين بار فهميدم که من هم بيشتر از يک جان دارم، چون مطمئن بودم مرده ام ولي هنوز مي ديدم که شبها صبح مي شوند و زندگي از جلوي چشمان من قدم زنان مي گذرد. بعد براي اينکه مطمئن شوم که همه همينطور هستند همان روزي که برگشتي تو را هم کُشتم، و تو هم زنده ماندي و من فهميدم که يا ما هر دو گربه هستيم، و يا همهء آدمها چند جان دارند و خودشان خبر ندارند.
حالا که از آن روزها مي گذرد هر دوي ما چند بار از خطي که تصور مي کرديم زندگاني را از نيستي و نابودي جدا مي کند گذشته ايم و چند بار مرده ايم و هنوز زنده هستيم و زندگي به هردويمان زبان درازي مي کند، چون هنوز هم مثل شاخ شمشاد سر پا و سرحال است و همينطور ما را زنده زنده به دنبال خودش مي کشاند. حالا هنوز هم هر از گاهي من - به قول خودت - حواسم پرت مي شود و دستم بي هوا ماشه را مي کشد و باز تو مي ميري و برمي گردي و براي انتقام باز هم مرا مي کشي، و هر دويمان با يک جان کمتر به زندگي ادامه مي دهيم، که از دست ما خسته شده است و ديگر حتي براي مراسم ختم من و تو - که تکراري شده است - مکث هم نمي کند.
مي داني، حالا بر عکس آن روزها ديگر فکر مي کنم اصلا خوب نيست که آدم انقدر جان داشته باشد. حالا نه دلم مي خواهد گربه باشم، و نه سگ جان. حالا فکر مي کنم شايد بهتر است آدم همان يک جان را داشته باشد و وقتي که به هر دليلي مي ميرد، ديگر زنده نباشد. شايد هم دست خود آدم باشد، که تصميم بگيرد بالاخره کي جانهايش تمام شود و واقعا بميرد. شايد هم بايد - مثل من و تو - داستان زندگاني را در مردن و زنده شدن ببيند، و همينطور بکشد و بميرد و باز با افتخار به اينکه هنوز هم مي تواند زنده بماند زندگي کند.
+
نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اسفند 1385ساعت 19:19 توسط هیچکس
|
وقتي فکر مي کني ديگر بزرگ شده اي و کلي براي خودت آدم شده اي اگر يکشب لباسهاي خوبت را بپوشي و کلي آبجو بخوري چون دوست داري ، و براي اين وآن هم - چه دوست داري چه نداري - شراب و ودکا و ويسکي بريزي و توي رودر بايستي با آن و اين از هر کدام هم کميبراي خودت ريخته باشي تازه مي فهمي اين همه شب شراب و بامداد خمار که همهمي گويند اصلا چيست و کجاست و عجب پدرسوخته بي رحم است.
وقتي بالاخره مي تواني بيشتر از پنج دقيقه سرت را روي گردنت نگه داري ومتوجه مي شوي که زمين آن قدر ها هم که فکر مي کردي تند نمي چرخد و ديگر دهدوازده انگشتِ اضافه روي دستهايت نداري تصميم مي گيري بروي يک جاي ديگريکه بتواني اين چند هزار کيلو باري را که روي گردنت گذاشته اي يک جايي پرتکني و اگر شد تا آخر عمرت بخوابي. يک جوري که نمي داني خودت را جمع و جورمي کني و می روی و از دستها و پاهايت خواهش مي کني که خودشانبروند به همان جايي که بايد بروند.
همينطور که خوابيده اي و چشمان و دستان و پاهايت سعي مي کنند باهمکاريِ هم تو را به خانه ببرند گاهي سعي مي کني ببيني که اشتباهي جايديگري نروند. تمرکز مي کني تابلوهاي سبزي را که با سرعت برق از کنارت ردمي شوند بخواني، ولي انقدر کلمه هاي آنها توي هم مي لولند و حرفهايشان رابه هم مي مالند که اصلا معلوم نيست چه مي گويند و کجا را نشان مي دهند. وقتي خيلي زور مي زني و تمام حواست را به کار مي گيري بالاخره مي توانيعلامت خروجي بعدي را بخواني که با حروف بزرگ نوشته است : بهشت، از اين طرف.
مي داني که اشتباه آمده اي و اصلا قرار نبوده است به اينجا برسي وليقبل از اينکه بخواهي کاري بکني پاهایت مي چرخندو تو را با تمام سرعت به سمتخروجي مي برند و تو هم ظاهرا حق هيچ اعتراضي نداري. چشمهايت را مي بندي وهمينطور که با سرعت به سمت بهشت مي روي هزار بار دستها و پاهايت را لعنتمي کني که چرا شعورشان نمي رسد که تو اصلا حوصله ء باغهاي معلق و حوريانبهشتي و نهرهاي عسل را نداري و چقدر دلت مي خواهد بخوابي.
پاهايت تو را به سمتدروازه ء بهشت مي برند و هر چقدر سعي مي کني آنها را برگرداني به جايي نميرسي چشمهايت را کمي باز مي کني تا لااقل منظره هاي زيباي بهشتي را ببيني واگر شد با چند تا از اين حوريها عکسهاي يادگاري بگيري و براي دوستانت بفرستي و آنها را هم به همينجا دعوت کني. شايد هم با يکيدوتايشان در يکي از استخرهاي آب گرم بهشتي کمي استراحت کني و سرحال بياييو برگردي به کارهايت برسي.
هر چه پيشتر مي روي بيشتر مطمئن مي شوي که هيچ اثري از باغ و درخت واستخر و حوريان بهشتي نيست که نيست. کم کم به پاهايت شک مي کني که نکندديوانه شده اند و تو را به بيراهه برده اند و خودشان خبر ندارند. پاهایترا نگاه مي کني تا مطمئن شوي حالشان خوب است و سالمند و هنوز مي دانند بهکجا مي روند يا نه. همينطور که در همين فکر ها هستي پشت کمرت به سطح نرمملافه هاي سفيد روي تختت مي چسبد و سقف اتاق را مي بيني که روبرويت قراردارد و ديگر وزن سرت گردنت را خم نمي کند.
با اينکه هيچ باغ و استخر و حوري و شرابي از بهشت نديده اي مطمئن هستيدر تمام عمرت هيچ جايي بهتر از اينجا نبوده اي و بهشت همينجاست و درستآمده اي. چشمانت را مي بندي، به کسی که دوسش داری فکر می کنی و خدا را شکر مي کني و تا آخر دنيا مي خوابي
+
نوشته شده در چهارشنبه دوم اسفند 1385ساعت 11:11 توسط هیچکس
|
پشتبه من نشسته بود و پارو مي زد. پشت به مسير نشسته بود و با تمام قدرتي کهداشت پارو مي زد. جالب است که پاروزن هميشه رو به عقب مي نشيند تا رو بهجلو پارو بزند. من مسير را مي ديدم و موجهايي را که در خلاف جهت قايق راجابجا مي کردند؛ ولي او که پشت به من نشسته بود نه مسير را مي ديد و نهموجها و نه افق را، او فقط پارو مي زد، و قايق را جلو مي برد.
تو کنارم نشستي و دستم را گرفتي. گفتي بيا پياده شويم و کنار ساحل رويشنها قدم بزنيم. گفتي خسته اي، گفتم من هم خسته ام، ولي او همچنان پارو ميزد. گفتي بايد حرف بزنيم، بايد ببينيم از زندگي چه مي خواهيم، به کجا ميرويم و چه مي خواهيم و چگونه مي توانيم در طول مسير به هم کمک کنيم. دلممي خواست بايستم و به حرفهايت گوش کنم، ولي او همچنان پارو مي زد.
مي داني، تقصير خودش نيست. نمي بيند. نه شجاع است و نه قلدر است و نهبازوهايش آنقدرها قوي هستند. نمي بيند. فقط پارو مي زند، و قايق را پيش ميبرد.
گاهي همينطور وسط پارو زدنهايش نگاهمان به هم گره مي خورد. چشمهايشآرام است، ولي نمي خندد. گاهي زير لب خدا را شکر مي کند. گاهي آهنگي رازمزمه مي کند. گاهي به بي نهايتي که پشت سر جا گذاشته ايم خيره مي شود،انگار ناگهان يادش مي آيد که چيزي را جا گذاشته است. گاهي چشمهايش را ميبندد، انگار ديگر دلش نمي خواهد پشت سر را ببيند. تمام اين کارها را ميکند، ولي حتي يک لحظه هم از پارو زدن باز نمي ايستد. انگار اگر يک لحظهپارو نزند هر دو غرق مي شويم. بي وقفه پارو مي زند.
از کنارت که مي گذشتيم لبهء پارو محکم به کنار دلت گرفت و آنرا شکست. ريزه ريزه هاي دلت را ذره ذره جمع کردم و سر جايش گذاشتم و معذرت خواهيکردم، يادت هست؟ درست نشد. گفتم او را ببخش، نمي بيند، تقصير من است کهبه موقع مسير را عوض نکردم. يعني نه که نديدم، خوب هم ديدم، شايد عمدا دلممي خواست از کنارت رد شوم. شايد دلم مي خواست به شاخه هاي دلت گير کنم وهمينجا کنارت بمانم. شايد هم من انقدر احمقم که ظرافت تو را نمي فهمم. شايد هم من هيچ چيز نمي دانم، و در روياي خودم فکر مي کردم اگر تا آنجا کهمي توانم به تو نزديک شوم همه چيز را خواهم فهميد. شايد اگر يک لحظه بيشترمکث مي کردم، شايد اگر او انقدر سريع و تند تند پارو مي زد...شايد اگر مناز خودم اختيار داشتم...ولي نمي توانم. او نمي بيند، بي وقفه پارو مي زندو قايق مرا به پيش مي برد. من هر کاري هم که بکنم او همچنان پارو مي زند.
کاشکي تو با من مي آمدي. مي دانم که خيلي خودخواهم، ولي خودت که ميبيني او حاليش نيست، يعني تقصير خودش هم نيست، نمي بيند؛ کاش تو هم ميآمدي. او که نمي فهمد، کاش تو مي فهميدي، کاش من مي فهميدم، کاش خودم برايخودم پارو مي زدم. فعلا که او ديوانه وار پارو مي زند. نه بيش از من ميداند، نه بيشتر مي فهمد و نه دلش مي خواست بداند. درست مثل خود من، او فقطپارو مي زند. غافل از اينکه چه سريع از کنار تو مي گذرد و نمی داند تو همراهش می آیی یا نه؟!
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385ساعت 16:16 توسط هیچکس
|
روز اول، آفتابگردان سرش را بالا گرفته بود و سينه اش را سپر کرده بود روبروي خورشيد. با قد بلند و اندام کشيده اش مي درخشيد و خودنمايي مي کرد و بدون هيچ حرکتي چشمهاي هر عابري را مي دزديد و گردن هر رهگذري را بر مي گرداند و همه را به تحسين شکوه و جلا و زيبايي اش وا مي داشت. پسرک، که راهش را گم کرده بود، از کنارش گذشت، و آفتابگردان چشمهاي او را هم دزديد. شب شد، و پسرک نفهميد که علت نديدنش تاريکي نيست، چشمهايش را جا گذاشته بود، ولي به راهش ادامه داد.
روز دوم، پسرک با تعجب به سمت آفتابگردان برگشت تا چشمهايش را پس بگيرد. أفتابگردان را ديد که پرنورتر از ديروز مي درخشيد، روبرويش نشست، و از گرماي وجودش لبخند زد. فکر کرد آفتابگردان را دوست دارد، بدش نمي آمد آفتابگردان چشمهايش را باز هم نگه دارد. آفتابگردان که او را ديد، بدون اينکه هيچ حرفي بزند چشمهايش را پس داد، و به درخشش و خودنمايي خودش ادامه داد. شب شد، و پسرک نفهميد که علت نديدنش تاريکي نيست، چشمهايش را بسته بود، ولي به راهش ادامه داد.
روز سوم، پسرک چشمهايش را باز کرد، و ترسيد. خورشيد مي درخشيد و همه جا روشن بود، ولي پسرک هيچ چيزي را نمي ديد. چشمهايش همراهش بود، ولي نگاهش را جا گذاشته بود، چشمهايش را بست و در تاريکي مطلق به راهش ادامه داد.
+
نوشته شده در شنبه بیست و یکم بهمن 1385ساعت 10:10 توسط هیچکس
|
صبحها بايد سيب خورد. يک سيب قرمز بزرگ. سيب فوايد بسيار زيادي دارد، سيب را بايد حتما با پوست خورد، نصف فوايد آن در پوست تُردش گنجانده شده است. سيب هم براي دندانها مناسب است و هم براي دستگاه گوارشي بسيار مفيد است و حتي خوردنِ هستهء سيب هم خالي از خاصيت نيست، ولي من مزهء تلخش را دوست ندارم و هميشه آن را دور مي اندازم.
*** بالاخره مرا گاز زد، ولي حتي يک لحظه هم به من نگاه نکرد. هميشه دوست داشتم وقتي که خورده مي شوم چشمان هر کسي را که مرا گاز مي زند نگاه کنم، تا لذتي را که در نگاهش به وجود مي آورم ببينم، ولي چشمانش جاي ديگري بود. هر بار که با دندانهايش پوستم را پاره مي کرد و قطعه اي از گوشت بدنم را مي دريد از هيجان اينکه ممکن است وسط نيم نگاهي چشمانش را ببينم نفسم بند مي آمد، و وقتي تمام اميدم به ياس مي گراييد تازه درد جانفرساي تکه تکه شدنم را در تمام وجودم حس مي کردم. وقتي که آخرين قطعهء گوشت بدنم را هم به دندانهايش کشيد چشمانم را بستم و با تمام باقيماندهء وجودم آرزو کردم قبل از اينکه تفاله ام را دور بياندازد يک لحظه، فقط يک بار، با رضايت نگاهم کند؛ چشمانم را که باز کردم ديگر هيچ جايي را نديدم: هر چه از من مانده بود را دور انداخته بود.
+
نوشته شده در شنبه چهاردهم بهمن 1385ساعت 14:14 توسط هیچکس
|
با خميرِ بازي روي ميزم يک گودزيلا ساخته ام. يعني در حقيقت يک گلوله ساخته ام با دو تا شاخ روي سرش، و اسمش را گذاشته ام گودزيلا، و قايمش کرده ام پشت کاغذهاي روي ميزم تا يک وقت مرا نخورد. به هر حال من مي دانم که الکي است، خودش که نمي داند... يک روز صبح آمده بود نشسته بود لبهء ميز، اصرار داشت خودش را پرت کند پايين تا بميرد. اصلا حوصله ء نقهاي اين يکي را نداشتم؛ هيکل نرم و گردش را برداشتم و گذاشتمش ته ميز، سر جاي اصلي اش. چند دقيقه گذشت و من مشغول کارهايم بودم که ديدم دوباره آمده است لبهء ميز و چيزي نمانده که خودش را از ارتفاع هزار ميليمتري پرت کند پايين. بلندش کردم و نشاندمش روي شست دست راستم تا ببينم چه مي گويد. هنوز دهانم را باز نکرده بودم که زد زير گريه و با اينکه من اصلا برايش چشم نساخته بودم اشکهاي سبز خميري اش سرازير شد؛ حالا اشک نريز کي بريز، و دستم را لکه لکه سبز مي کرد. وسط هق هق هاي بغض آلودش شنيدم که مي گفت دلش مي خواست گودزيلا نباشد، چون از وقتي گودزيلا شده است همه از او مي ترسند و از کنارش هم رد نمي شوند. گفت دلش مي خواست حداقل دراکولا بود، يا فرانکن اشتاين، يا هر چيز وحشتناک ديگري غير از گودزيلا، چون همهء آنها يک کسي را داشته اند که بخاطر او و در آرزوي رسيدن به او نميرند، ولي گودزيلا هيچ کس را ندارد و بايد برود براي خودش بميرد. يک کم نازش را کشيدم و دلداري اش دادم و گفتم من راه حل مشکلاتش را مي دانم. شاخهايش را برداشتم و برعکس زير دهانش گذاشتم و گفتم بفرما، از امروز اسمت را مي گذاريم دراکولا. ناگهان اشکهايش بند آمد و لبخند زد و شستم را بغل کرد و بوسيد. با هزار اميد و آرزو برگشت به ته ميز و به من گفت حالا در عشق رسيدن به کسي که دوست دارد هيچ وقت نمي ميرد. امروز صبح دوباره ديدم نشسته است لبهء ميز. با تعجب از او پرسيدم اينبار چه مرگش است و هيچ جوابي نداد. خيره شده بود به کف زمين، نه گريه مي کرد نه مي خنديد و نه حرف مي زد. همين که خواستم بلندش کنم سر خورد و پرت شد و با يک صداي تپ خفه به موکت خورد. از کف زمين برش داشتم و ديدم که هنوز نمرده است، ولي دندانهايش شکسته است. دلم برايش سوخت، کمي نگاهش کردم و وقتی که ديدم حسابی کثيف هم شده است گفتم از امروز اسمش را مي گذاريم شپلي، و گذاشتمش روبروي خودم، چون ديگر نمي توانست مرا بخورد. حالا هر دويمان روبروي هم نشسته ايم و به هم لبخند مي زنيم.
+
نوشته شده در شنبه هفتم بهمن 1385ساعت 20:20 توسط هیچکس
|
يادم هست سالها بود که من بودم و دنياي من بود و هيچ چيز ديگري نبود و من همه چيز را مي دانستم. مي دانستم که پيشرفت را دوست دارم، و راه رفتن را آفريدم. مي دانستم که تنها هستم، و تو را آفريدم. مي دانستم که دوستت دارم، و عشق را آفريدم. مي دانستم که مي خواهم خوشحالت کنم، و دنيا را برايت آفريدم. مي دانستم که مرا دوست داري، و شبهايمان را آفريدم. مي دانستم که خسته شده ايم، و سفر را آفريدم. مي دانستم که مي ترسيم، و صبر را آفريدم. روزها گذشت و من بودم و دنياي من بود و تو بودي و دنياي ما. يک روز به من گفتي خسته شده اي و من تعجب کردم که چطور من نمي دانستم. روز بعد از تو پرسيدم که از من چه مي خواهي، و تو نمي دانستي. روز بعد از تو پرسيدم به کدام جهت برويم، و تو نمي دانستي. روز بعد از تو پرسيدم چقدر مرا دوست داري، و تو نمي دانستي. روز بعد گفتي مي خواهي بروي، و من ترسيدم. روز بعد تو رفتي، و من هم ديگر هيچ چيزي نمي دانستم، و خدا را آفريدم تا نگهدار تو باشد.
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم دی 1385ساعت 15:15 توسط هیچکس
|
داستان های مرد سنگی واقعی بود اما من باور نکرده بودم.... مرد ديگري هست در دنياي ديگري در من، که تمام وجودش از سنگ است و با من و دنياي من کاري ندارد. هر از گاهي يک شب به سراغم مي آيد تا من نخوابم، و من چه بخواهم چه نخواهم بايد پاي حرفهاي سنگينش بنشينم. مرد خشني است، بد اخلاق است و حوصلهء بحث ندارد؛ باز ديشب تا صبح پاي داستانهايش نشستم.
داستان ديشب مرد سنگي داستان غريبي است که من آن را باور نمي کنم. مرد سنگي مي گويد که او قبل از من به دنيا آمده است. اصلا مي گويد خيلي قبل تر ها فقط او زندگي مي کرده است و من مرد ديگري بوده ام در دنياي ديگري در قلب او. مرد سنگي معتقد است که من يادم نيست، ولي هيچ کس به مرد سنگي ياد نداد که با آنچه در قلبش مي گذرد چگونه رفتار کند. مرد سنگي نمي دانست بايد مرا آزاد بگذارد تا هر کاري که مي خواهم بکنم، و يا بايد مرا در قلبش زنداني کند تا صدايم را هيچ کس نشنود. مرد سنگي مرد خوبي است، آن روزها هم مرد خوبي بوده است. او آنقدر مرا آزاد مي گذارد تا براي خودم هر کاري که مي خواهم بکنم و به هر جايي که مي خواهم بروم و به هر کسي را که دوست دارم به قلب او دعوت کنم. مرد سنگي مرد معقولي است، ولي آن روزها زياد عاقل نبود. او آنقدر مرا آزاد گذاشت تا يک روز که مشغول بازيهاي بچگانه ام بودم قلبش را شکستم.
مرد سنگي مرد مغروري نيست، ولي آن روزها جوان بوده است و من در همان روزهايي که يادم نيست غرورش را هم شکستم. مرد سنگي مرا در قلبش زنداني مي کند و شکايت مرا پيش خداوند مي برد و شاکي مي شود. خداوند مردان سنگي را دوست ندارد، و به جاي اينکه به حرف آنها گوش دهد فقط به قلبشان توجه مي کند که هنوز از سنگ نيست؛ و من در همان روز از خدا خواستم تا مرا از قلب او نجات دهد و بگذارد براي خودم زندگي کنم. از همان روز به بعد مرد سنگي ديگر زندگي نمي کند، او فقط مرد ديگري است در دنياي ديگري در من.
مرد سنگي کينه اي نيست، ولي در همان روزي که من زندگي اش را از او گرفتم از درد فرياد مي کشد و مرا نفرين مي کند. مرد سنگي در ازاي زندگي خودش تصميم مي گيرد قلب مرا از من بگيرد، و خودش را در قلب من زنداني مي کند. از همان روز به بعد او با تمام قدرتي که دارد به طرف هر کسي که از قلب من مي گذرد سنگ پرتاب مي کند. او با هر کسي که از کنارم مي گذرد کاري ندارد. با خود من هم هيچ کاري ندارد. او فقط سالهاست منتظر است هر کسي را که از راه مي رسد و از بيرون مرا مي بيند و به هر دليلي به قلب من پا مي گذارد سنگسار کند.
مرد سنگي همهء اينها را گفت و ادامه داد که خسته است. دستهاي سنگينش سنگينتر از هميشه شده اند و ديگر قدرت پرتاب سنگ را ندارند. من داستانهايش را شنيدم، ولي هيچ کدام را باور نکردم. سوالي هم نپرسيدم، بلکه زودتر به دنياي خودش برگردد و بگذارد من بخوابم، مبادا صبح ديرتر بيدار شوم. وقتي که ديد من هيچ حرفي ندارم هيکل سنگينش را از روي من بلند کرد و از کنار من گذشت و رفت. زندگي ادامه داشت، و من هم بايد مي گذشتم. او را پشت سرم به حال خودش گذاشتم و به خواب رفتم. نفرين مرد سنگي هر چه که هست ديگر اينجا نيست؛ و من فقط نگران هرچه که اينجاست هستم.
+
نوشته شده در سه شنبه نوزدهم دی 1385ساعت 5:5 توسط هیچکس
|
خانواده ء ما ( من،برادرم،مادر و پدرم ) براي صبحانه ء روز تعطيل ارزش زيادي قائل است و ما طبق معمول در تراس آپارتمانِمان که ديوارهاي خيلي سفيدي دارد - بالاي يک شهر کوچک کوهپايه اي مشرف به شهر صبح روز تعطيل دور ميز صبحانه نشسته ايم. وقتي که نسيم ملايم کوه ملافه هاي سفيدي را که مادرم روي بندهاي مورب بين ديوارهاي بالکن آويزان کرده است جابجا مي کند مي توانيم لباسهاي سفيد جمعيت شهر را لابه لاي سايه بانهاي رنگارنگ دستفروشها تماشا کنيم و اگر ساکت باشيم حتي صداي همهمه ء شهر را هم مي توان شنيد. من هميشه نگرانم که چيزي جايي شل باشد. هميشه بندهاي کفشم را چند بار چک مي کنم. امروز صبح هم من طبق عادت نگران ملافه ها هستم، نکند باد آنها را با خود ببرد. اتفاقات ناخوشايند اين خاصيت را دارند که وقتي به آنها بيش از حد فکر کني، حتما اتفاق مي افتند و وقتي که باد داخل يکي از ملافه ها مي پيچد من ناخودآگاه بلند مي شوم و محکم انتهاي ملافه را چنگ مي زنم و باد من و ملافه را بلند مي کند و من خيالم راحت است که حداقل ملافه در باد گم نمي شود ولي حتي نمي توانم براي بالا نرفتن تلاش کنم. دهان مادرم را مي بينم که باز و بسته مي شود، چهره اش نگران است، ولي صدايي نمي شنوم. به خودم که مي آيم خانه ء ما نقطه ء سفيدي است و شهر مجوعه اي از نقاط رنگارنگ. من به سمت قله ء کوه مي روم و چون به اندازه ء کافي بالا هستم به ملافه هم احتياجي ندارم. رهايش مي کنم با باد برود. اختياري روي جهت حرکت خودم ندارم، ولي مي توانم در حين پرواز در آن جهت بالاتر يا پايين تر بروم. بين من و قله هيولاي سياهِ بزرگي است که يقين دارم اگر به او نزديک شوم جان سالم به در نمي برم. کار زيادي از من ساخته نيست، فقط به اين فکر مي کنم که شايد بتوانم از وسط پاهايش رد شوم، از از زير گوشهايش ، که ديد کمتري دارد. همينطور که به همه ء اين راهها فکر مي کنم باد مرا بالا و بالاتر مي برد و هيولا هم حالا نقطه اي است زير پاي من. به قله که مي رسم سنگي را مي بينم که روي آن نوشته اي حک شده است. تعجب نمي کنم وقتي که رويش مي خوانم « کسي راز مرا داند که از اين رو به آن رويم بگرداند» آنقدر به آن سنگ و آن شعر فکر کرده ام که مطمئنم هر وقت نوشته اي روي سنگي هست حتما همان سنگ است و همان شعر. احساس عجيبي است وقتي که از نتيجه ء کاري مطمئن هستي ولي باز هم مي خواهي همان کار را بکني تا شايد نتيجه ء ديگري بگيري. من هم سنگ را برمي گردانم، و اين طرفِ سنگ جمله اي ديگر حک شده است به خط طلايي. همه ء کلمات جمله را مي دانم، ولي هيچ ايده اي از معنيِ آن ندارم. آن را با خودم هزار بار تکرار مي کنم تا شايد چيزي به ذهنم برسد...
+
نوشته شده در چهارشنبه ششم دی 1385ساعت 15:15 توسط هیچکس
|
ديشب من چراغ دستشويی را روشن کردم، و طبق معمول تصويرم را هم ديدم که با اخم روبرويم ايستاده است. طبق معمول هر دو باهم مسواکهايمان را برداشتيم، با هم به در خمير دندان فحش داديم که باز نمی شود، با هم خمير دندان را چلانديم، با هم مسواک را به دهانمان برديم، با هم کف کرديم، با هم تف کرديم، با هم قرقره کرديم و با هم مسواک را داخل ليوانش پرت کرديم و بدون خداحافظی به هم پشت کرديم و من چراغ را خاموش کردم. در آخرين لحظهء برگشتن بين روشنايی و تاريکی ناگهان مسواک تو را ديدم که دسته اش را به مسواک من چسبانده بود و سرش را تکان می داد. برگشتم ببينم چه می گويد، ولی هر چه نگاهش کردم هيچ حرفی نزد. می خواستم به تختم برگردم، ولی قبل از اينکه سرم را برگردانم ناگهان خشکم زد، آينه در تاريکی مطلق خالی بود. فکر کردم شايد او مسواک تو را نديده بود. شايد هم تصوير مسواک تو اصلا تکان نخورده بود تا او چيزی ببيند. شاید هم من خيالاتی شده بودم و هيچ تکانی در کار نبود. به هر حال مهم نبود، من از اينکه زندگی ام را از تصويرم جدا کرده بودم شديدا هيجان زده شده بودم. همانجا در تاريکی به آينهء خالی نگاه کردم و زندگی ام را بدون تصويرم تصور کردم. مسواک تو را برداشتم، بعيد می دانم تصويرم چنين کاری بکند، تا جايی که من می دانستم هر دو مواظب بوديم هيچ وقت به هيچ چيزی که مال توست دست نزنيم، ولی حالا که ديگر او نيست من هر کاری بخواهم می کنم، هيچ وقت هم لازم نيست به چشمهای او نگاه کنم و از نگاه عصبانی اش بترسم. قفسه را باز کردم و عطر کوچکت را هم از پشت ادکلن خودم برداشتم و بو کردم. هاها، اين يکی را اگر تصويرم می ديد حتما با مشتش آينه را می شکست تا من ترک بخورم. فکر کردم زندگی بدون تصوير خيلی خوشايند است. فکر کردم از اين به بعد هر شب بعد از مسواک چراغها را خاموش کنم و يواشکی برمی گردم و بدون آنکه او بداند هر کاری دلم بخواهد را انجام می دهم. ناگهان چيزی به ذهنم رسيد. نکند... با يک حرکت سريع کليد را بالا بردم و ناگهان همه جا روشن شد. قبل از اينکه چشمانم به نور عادت کنند تصويرم را ديدم که با عجله خودش را کنار کشيد تا دقيقا روبروی من بایستد؛ انگار می خواهد چيزی را پشتش پنهان کند. تصوير مات يک سايه را ديدم که بلافاصله از گوشهء آينه فرار کرد. وقتی که چشمهايم را مالاندم و درست آينه را ديدم همه چيز عادی بود و تصوير من با همان قيافهء جدی مزخرفش به من خيره شده بود. هر دو سعی می کرديم آن يکی را قانع کنيم که همه چيز عادی است، و هر دو می دانستيم که در اين دقيقه ای که گذشت هيچ چيزی عادی نبود. او می دانست که من عطر تو را بوييدم، و من هم می دانستم که او بلافاصله تصوير تو را صدا زده بود . حرفی برای گفتن نمانده بود. ايستادن هم فايده ای نداشت. هر دو می دانستيم که ديگر هيچ وقت به هم اعتماد نمی کنيم، و هيچ کدام هم حق نداريم از ديگری انتظاری داشته باشیم. با هم چراغ را خاموش کرديم، با هم برگشتيم، هر دو مکث کرديم، به سمت آينهء تاريک برگشتيم، به هم در تاريکی لبخند زديم، و هر دو خوابيديم.
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385ساعت 10:10 توسط هیچکس
|
مي خواهم خودم را «اف پنج» کنم، شايد اينبار بدون غلط بالا بيايم. همين الان داشتم بعد از مدتها با حبابي که با کف خمير دندان درست کرده بودم گپ مي زدم. هر دو پر از خالي بوديم، او در نور چراغ پاک و شفاف مي درخشيد و من پلکهايم را تنگ کرده بودم تا نور اذيتم نکند. هر دو مان گرد بوديم و دور خودمان مي چرخيديم. مي گفت درست است که قلقلي است، ولي هنوز آنقدر سبک است که براي معلق شدن به هيچ بالي احتياج ندارد. از او پرسيدم راز سبکبالي چيست. بي حوصله بود؛ مي گفت بيخود دوباره گير ندهم، دير وقت است و مي خواهد بخوابد. از او پرسيدم چکار کنم تا من هم مثل او بي رنگ باشم؟ مگر نه اين است که من هم مثل او پر از فضاي خالي هستم؟ گفت انگار يک ذره نان گوشهء دندانهاي بالايم گير کرده است، بهتر است به مسواک زدنم بيشتر دقت کنم. اصلا توي حال و حواي بحثهاي تو خالي معمولمان نبود. دهانم را که شستم ديدم نشسته است روي ظرف صابون و رل زده است به يک حباب ديگر که در طرف ديگر ظرف صابون نشسته است. خيلي آرام، خيلي خيلي آرام به سمت حباب ديگر حرکت کرد. گاهي مي چرخيد، گاهي انعکاس رنگ را در صورت بي رنگش عوض مي کرد، ولي حباب ديگر از جايش تکان نمي خورد، انگار نه انگار. ظاهرا حبابها وقتي که عاشق مي شوند رنگهايشان به جوش مي آيد و پوستشان پر از دايره هاي گردارنگ مي شود. همينطور که حباب خميردندان به سمت حباب ديگر پيش مي رفت رد خيسش بدنهء ظرف صابون را نمناک مي کرد و قطره قطره هاي وجودش را پشت سرش جا مي گذاشت. قبل از اينکه به حباب ديگر وصل شود يک لحظه مکث کرد. به من چشمک زد و گفت حالا مي خواهي راز سبکبالي را بداني؟ سرم را تکان دادم. به حباب ديگر رسيد و در همان لحظه ترکيد. حباب عجيبي بود، شب بخير هم نگفت و رفت.
+
نوشته شده در چهارشنبه هشتم آذر 1385ساعت 12:12 توسط هیچکس
|
پسرك از بچگي دوست نداشت به كسي جواب پس بدهد، هميشه حتي وقتي زورش ميكردن ساعتها حاضر بود دعوا كنه ولي يه كلام توضيح نده.اون کم حرف می زد اون فقط نگاه می کرد. حالا باورش نميشه چطوري همه چي برعكس شده و حتي خودشم فكر ميكنه وظيفه اش شده كه جواب پس بده و اگر يه بار نده خودشو براش سرزش هم ميكنه. پسرك قبلا حداقل وقتي جواب پس نميداد، بعد از تمام گردو خاكها و دردسرهاش، به خودش افتخار ميكرد. ولي حالا توي اين حياط كوچولو ريشه اون افتخار، اون درخت بلند داره كم كم خشك ميشه و به جاش هزاران هزار بوته سرزنش همه جا در اومده... حياط سبز پسرك، داره كم كم زرد ميشه .
+
نوشته شده در دوشنبه پانزدهم آبان 1385ساعت 9:9 توسط هیچکس
|
فنجانِ دسته دارِ من که قهوه ام را هر روز صبح برايم گرم نگه مي دارد ، سياه رنگ است. روي ديواره اش سه نفر آدم عروسکي - قرمز و زرد و نارنجي - يک کرهء زمين را روي دستهايشان گرفته اند و آن را مي چرخانند. قرمز و نارنجي زيرِ دو طرف کرهء زمين روبروي هم ايستاده اند، و من تقريبا مطمئنم بدون زرد هم مي توانند کرهء زمين را همانجا نگه دارند. زرد روبروي من و کنار کرهء زمين در حالي که يک دستش را زير کره گرفته است ايستاده است، و با انگشت دست ديگرش زمين را مي چرخاند. زرد، يک زن است. زرد عادتهاي عجيبي دارد. گاهي وسط روزهايي که من حسابي سرم شلوغ است و وقت سر خاراندن هم ندارم ساعتها مي نشيند روبروي من و به چشمان من خيره مي شود. هر بار سرم را بر مي گردانم باز چشمانم را مي دزدد و نگاهم را به بدن زردش گره مي زند و من خشک مي شوم. نيم رخ ايستاده است و من نيمي از اندام کشيده اش را نمي بينم. مقدار کمي از برجستگي سينه هايش از پشت دستي که زمين را مي چرخاند پيدا ست، و پوست روشنش سينه هايش را به استخوانهاي برجستهء زير گردنش وصل مي کند. گردنش را به سمت کرهء زمين مي چرخاند، ولي هنوز با گوشهء چشمش مرا زير نظر دارد، تا مبادا چشم از تماشاي عشوه هايش بردارم. زرد، هيچ وقت به سمت من بر نمي گردد. زرد رفتار عجيبي دارد. گاهي فکر مي کنم مرا از جايي مي شناسد، و نمي خواهد تمام بدنش را به من نشان دهد، مبادا او را به ياد بياورم. گاهي فکر مي کنم نيمهء ديگر صورتش يک زخم عميق دارد که دوست ندارد آن را به کسي نشان دهد. گاهي فکر مي کنم مي ترسد اگر برگردد، تمام حس کنجکاويِ من را از بين ببرد، و من ديگر در آرزوي ديدن اندام خوش تراشش به تماشايش ننشينم. بارها تصميم گرفتم دليل رفتار عجيبش را از او بپرسم، ولي زرد هيچ وقت با من حرف نمي زند. زرد همينطور که دنيا را با نوک انگشتانش مي چرخاند، با دست ظريفش مسير مشخصي را روي زمين لمس مي کند که از خانهء من هم مي گذرد. هر بار که به خانهء من مي رسد، اندکي مکث مي کند، چند تارمويي را که روي چهره اش افتاده اند پشت گوش راستش مي گذرد، و وقتي مطمئن مي شود که توجه مرا جلب کرده است باز دنيا را مي چرخاند، باز مرا به دنبال انگشتان آرامش به دور دنيا مي کشاند و باز مرا به خانه ام مي رساند، و باز از لابه لاي تارهاي بلند موهايش نيم نگاهي به من مي اندازد، و با تمام زنانگي اش آنها را پشت گوش راستش مي گذارد. روزهاي زيادي است که من هر روز از صبح تا غروب به تماشاي رقص آرام و بي کلامِ زرد مي نشينم، و هر شب تا طلوع در روياي نيمهء ديگر اندام زرد غرق مي شوم. گاهي فکر مي کنم شايد اگر به خانه ام برسم، بالاخره به سوي من برگردد و با من حرف بزند. گاهي فکر مي کنم اگر با او حرف بزنم، حتما مرا به خانه ام مي رساند. روزهاي زيادي است که هر روز و هر شب به اين فکر مي کنم، که بايد اول نيمهء پنهان او را پيدا کنم، يا اينکه سعي کنم به خانه ام برسم. زرد، يک زن است؛ که راز زندگي مرا در زنانگي اش پنهان کرده است. زرد، يک حقيقت است؛ که من براي فهميدنش به شعور بيشتري نياز دارم. هر بار که از فنجان قهوه ام جرعه اي سر مي کشم، از تماس با زرد دستهايم گرم مي شوند، و من مي دانم که روزي راز زرد را مي فهمم، و به خانه ام مي رسم.
+
نوشته شده در چهارشنبه سوم آبان 1385ساعت 11:11 توسط هیچکس
|
بي تفاوت بهترين آدم دنياست. شبيه ارواح است. وقتي راه مي رود رد پايش برجا نمي ماند. در زندگي کسي دخالت نمي کند. کسي هم در زندگي او دخالت نمي کند. اگر با بي تفاوت حرف بزني، به تو خيره مي شود. نگاهش از درونت رد مي شود، مثل اشعه بتا و گاما. صداها مثل امواج سرد وآرام آب از کنار گوشهاي بي تفاوتش مي گذرند. او نمي شنود. او هيچ چيز را نمي شنود. بي تفاوت جدي نيست، ولي شوخي هم نمي کند. نه ناراحت است، نه خوشحال. از کنار همه عقايد مي گذرد. با سياست ميانه اي ندارد. غذاي سالم مي خورد. شبها به موقع نمي خوابد. زياد اهل تلويزيون نيست. کلا اهل هيچ چيزي نيست. بي تفاوت سالهاي خوبي داشته و با توجه به طبيعت آرامش، سالهاي زيادي هم زندگي خوب وبي تفاوتي خواهد داشت. به بي تفاوت اصلا نمي شود ايراد گرفت.ديوار است، يک ديوار بتوني بزرگ و سنگين.اگر به او لگد بزني پاي خودت درد مي گيرد...بيا کنار ، به تو گفته بودم بيا کنار، نگفته بودم؟ آقای بی تفاوت بی تفاوت ترین آدم دنیاست....
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم مهر 1385ساعت 10:10 توسط هیچکس
|